|
www.atoosa.blagfa.com وبلاگي براي هستی ام آتوسا
|
دخترک نازمن الان چهار ساله شده.
گل دخترکم که تا دو سالگی خیلی نیاز به مراقبت داشت، الان تنها بهانه زندگی ایم شده، تینای گل من( دختر کم هزاران لقب داره که تینا و آتنا القاب مورد علاقه من هستند)، الان همدمم شده، می تونم باهاش مشورت کنم، دردونه خانوم من کلی صاحب نظر شده و در حد عالی نظر می دهد، در مورد دکوراسیون خونه گرفته تا رنگ لباس و مدل جواهرات خلاصه امروز دخترم بهترین دوست در زندگیمه، واقعا به داشتن این گل ناز افتخار می کنم.
آتوسای من واقعاً صمیمانه پدر و مادرمو دوست داره، به جرات می تونم بگم باباجون و مامانی مهمترین شخصیت های زندگی دخترم هستند، می خواهد که یک زن خوب و خوشگل هم برای دایی کامین جونش بگیره در این مورد کلی حساسیت به خرج میده و به دایش قول داده یک دختر خوشگل براش انتخاب کنه. البته نگفتم دایی مجید گل دخترکم سه ماه پیش ازدواج کرد و روز عروسی دایی مجید از خاطرات فراموش نشدنی زندگی من و دختر نازمه، آتی جون خیلی خیلی زن دایی زهراشو دوست داره. اما چون دایی مجید دخترم نظامی هستند و در مناطق غربی کشور مشغول خدمت به کشور و مردمشه دخترکم می خواد با گرفتن زن برای دایی کامین یه زن دایی توی شهر خودش داشته باشه.
نگاه کردن به صورت معصوم دختر نازم که سراسر نمایش قدرت الهی در خلق بهترین خلایق است حس غروری را در وجودم زنده می کنه،
من و بابا ابراهیم با گذشت سومین سال زندگی دخترکمون و آغاز چهارمین سال زندگی شیرین عسل خانوم خونمون واقعا خدا را شاکریم و قدر نعمت را دانسته و سجد شکر به جا می آوریم و تمام تلاشمونو برای سعادت و شادی و زندگی شیرین دخترمون به کار می بریم و از خداوند مهمریان می خواهیم هرگز گلم ما غصه نبیند و طعم بدی نچشد.
[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 11:33 AM ] [ mahnoosh ]
[ ]
سلام
من ودختر گلم پس از کلی دوری از وب برگشتیم که دوباره خاطرات نازگلی خانومو حالا به خواست خودش ثبت الکترونیک کنیم. گل دختر ناز من پنج روز دیگر چهار ساله می شه. راستی ما کلی حرف وخاطره برای بیان داریم که به امید خدا سر فرصت همه را کار خواهیم کرد. او.ل از دخترم بگم که در سن چهار سالگی فوق العاده باهوش و باوقار و خانوم شده. من و بابا ابراهیم حسابی به داشتن این عسل داشتنی افتخار می کنیم و برای همه پدر و مادر ها آرزو می کنیم خدا همچین گلی را به باغ زندگی آنها هم ببخشه. ماهک من فوق العاده مهربان، خوشگل، با سلیقه و شیرین زبان شده. تعدادی از عکس های گلکم را اینجا می زارم. دوستدار همه شما بازدید کنندگان گل گل، آتوسا و مامانش
[ جمعه 23 دی1390 ] [ 11:1 AM ] [ mahnoosh ]
[ ]
ابراهیم هم درخشنده تر می شه، عسلکم ما هر روز خدا را هزاران هزار بار به
خاطر وجود نازنین تو شکر می کنیم و همواره قدر این محبت بی انتهای خداوند
مهربان را می دانیم تلاشمان اینست از این گل بهشتی بی نظیرمان با کمال دقت
دخترک نازم چشمان زیبای تو که از صمیم قلب می گویم هرگز مانندی ندارند بهترین
هدیه ای است که هر شخصی می تواند در زندگی داشته باشد و این نعمت به ما
امید می دهد که در کنار سختی های زندگی تنها به داشتن تو دلخوش بوده و فقط
برای آرامش و آسایش تو ماهک خانوم خوبم تلاش کنیم و همین جا دعا می کنم
خداوند نعمت نگاه فرزند را نصیب همه پدر و مادر های خوب و مهربان کند. هستی ام، این روز ها بیشتر دوست داره با ما باشه گاهاً صبح ها که می خواهم به
محل کارم بروم بی قراری می کنه و بر خی مواقع مجبور می شم با خودم ببرمش و
توی اداره هم که زود خسته می شه و با مرخصی اجباری با هم به خونه بر می
گردیم و بعضی مواقع هم با دلتنگی آتوسا اونو ترک می کنم اما در طول روز باتلفن در تمام فرصت های ممکن باهاش صحبت می کنم(البته دلتنگی آتوسای من زود تموم می شه)
چند روز پیش برای سفر کاری مجبور بودم به یکی از استان ها سفر کنم و به علت
گرمای شدید هوا ترجیح دادم آتنا جونو با خودمون نبریم،
گذاشتن عسل واقعاٌ عذاب کشیدم نمی خواستم دلتنگم باشه و می تونم بگم اصلاٌ
نفهیدم چطور به سفر رفتم و برگشتم از تمام فرصت های استراحت خودمون
گذشتیم و بعد از اتمام همایش مستقیم بدون حتی چند دقیقه اتلاف وقت برگشتیم اما بر خلاف من آتوسا اصلاً دلتنگ ما نشده بود.
مکالمه آتنای بدجنس در نبود مامان و بابا:
مامانی، مامانم کجاست؟
مامانی: رفته اداره بعد هم می ره دانشگاه شب میاد.
آتوسا: پس مامانی، شیر، آبمیوه و اسباب بازی می خوام.
بعد هم در کمال بی تفاوتی خطاب به عروسکش: مامان رفته دانشگاه، بیا با هم بازی کنیم.
بعد هم خانوم کلی بازی کرده و اصلاٌ دلتنگ مامانش نشده ( البته آتوسا چون هر روز
به نبود ما عادت کرده و با مامانی و بابایی انس شده کمتر دلتنگ ما می شه
چند ماه پیش هم برای شرکت در یک همایش به سفر رفته بودیم آتوسا خانومی را
هم با خودمون بردیم در شهر محل همایش خاله مهناز دخترم زندگی می کنه آتوسا
خیلی فاطمه کوچولی خاله را دوست داره ( خاله مهناز دختر عموی منه) ما روز ها
که کار داشیتم آتوسا را پیش خاله مهناز می گذاشتیم البته به خاطر اینکه بتونه
تحمل کنه دایی کامین هم با ما اومده بود ( دلیل دوم همراهی دایی کامین این بود که
با ماشین خودمون به سفر می رفتیم و سفر طولانی بود ترجیحاٌ از دایی خواستیم
همراه ما باشه) آتوسا در طول چون روز با نی نی بازی می کرد و دایی کامین اونو به
گردش می برد کمتر اذیت می شد، اما شب ها که ما می رسیدیم خونه ازمون می
خواست شماره بابایی یا مامانی را براش بگیریم تا باهاشون صحبت کنه همین که
خانوم صداشونو می شندید عصبی می شد و می خواست اونا را هم ببینه گاهی
مواقع تب می کرده و وحشناک بی حال می شد، ما در طول یک هفته اقامتون هر
شب بیمارستان بودیم و نمی توانستیم شماره بابایی رو براش نگیریم چون به حدی
گریه می کرد و حالش بد می شد که بهترین راه ممکن این بود که کمی با اونا حرف
بزنه بعد دوباره حالش بد بشه و در این میان کلی خاله مهناز و آقا ناصر حتی فاطمه
همین که کار ما تموم شد و برگشتیم خونه اول رفتیم خونه مامانی، بابام در را باز کرد
انگار دنیا را به آتوسا داده باشند سرحال سرحال شد و شادی برگشت و خنده
خاله مهناز بنده خدا که حال و روز آتوسا را دیده بود در طول سفر مدام نگران بود و
نیم ساعت یکبار زنگ می زد و جویای حال آتوسا می شد و تاکید می کرد قبل از
رفتم به خودنه اونو، حتماً ببرش پیش فلان دکتر ، وقتی ماجرا را براش تعریف کردیم
باورش نمی شد که آتوسا از دلتنگی شب ها این همه بیمار می شد و حلا سرحال شده.
خلاصه دخترک خوشگل ما برخلاف دلتنگی وصف نشدنی اش برای بابایی و مامانی
درنبود ما اصلاً دلتنگ نشده بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود، اما از عروسک سوغاتی خوشش آمده و اسمشو گذاشته(آتینا)
واقعاً مایوس کننده است که عکس ها یک روز پس از آپلود حذف می شود، قصد دارم وب را به سایت تغییر دهم تا کنترل بیشتری روی آن داشته باشم.به این دلیل در این پست هم عکس نمی گذارم تا از حذف شدن آنها عذاب نکشم.
[ شنبه 26 تیر1389 ] [ 10:30 AM ] [ mahnoosh ]
[ ]
سلام بابت تاخیر خیلی خیلی طولانی معذررررررررررررررررررررررررت
در این مدت خیلی سرم شلوغ بود و خیلی حرف ناگفته مانده که باید در مدت طولانتری بیان شود
پرنسس ناز ما الان۲۸ ماهه شده و واقعا خیلی خیلی خوردنی و مامان شده ، شیرزبون و فوقالعاده مهربون
آتوسا جوجوی من فرهنگ لغتش کاملاً کامل شده، شده، بازی،
رضا، ابوالفضل عمه آذر، طاها دایی، علیرضا، یاسمن خاله زینب، امیر محمد و فاطمه
کوچولوی دایی محمد خیلی لذات می برده و اصلا حاضر نیست بازیشو با اونا قطع کنه و برگرده خونه.
خلاصه آتوسای گل من از هر نظر نمونه است مهمترین قسمت تغییر و تحول آتنای گل من اینجاست : آتوسای من دو سوره قرآن را حفظ کرده سوره های کوثر و حمد سوره های است که دردانه کوچولوی من می تونه بخونه صلوات را هم به طور کامل بیان می کند، البته با زبان کودکانه ناناز خودش من به نوبت همه عکس های تاخیری آتنا جونمو را آپلود می کنم،
فعالاً در جستجوی علت حذف عکس ها پس از آپلود هستم و خوشحال می شم اگه کسی اطلاعی از این علت دارد به ما نیز اطلاع دهد .
[ سه شنبه 1 تیر1389 ] [ 1:4 PM ] [ mahnoosh ]
[ ]
دختر نازم این پست را خطاب به تو زیباترین موجود هستی می نویسم: عسل نازم در یک روز زیبایی زمستانی و در اوایل زندگی مشترک من و بابا ابراهیم تو بهترین هدیه ای بودی که خدای متعال به ما اعطاء کرد و ما همواره در هر لحظه و ثانیه این لطف خداوند را شکر گذاریم گل نازم همواره قدر وجود نازنینت را بدان و بدان تو یکی از زیباترین و بزرگترین و بهترین مخلوق های خداوند هستی همانگونه که تک سوار قلوب من و بابا ابراهیم، بابایی و مامانی و حتی دایی ها و خاله هستی همواره در طول زندگی شیرینت اولین و بهترین باش. عسلم امروز که قدم زنان به سمت دو سالگی می بالی مهربان ترینی و به همه محبت می کنی این اصل را همواره حفظ کن وهیچگاه اجازه ورود کینه و بد جسنی رابه قلب نازت نده. عزیز خوبم من در زندگی ام با علاقه های خود و راهنمایی پدر ومادرم زندگی کرده و تاکنون موفق بوده ام و در انتخاب های مهم زندگی از جمله رشته دانشگاهی ام، ازدواج و... همواره از خانواده کمک خواسته ام دوست دارم تو هم در کنار علاقه های نازت توجه داشته باشی امیدوارم همیشه از بزرگترها و افراد مطلع در امور و کارهایت مشورت درست بگیر یو هیچ گاه خودتو دانای کل فرض نکن تا همیشه موفق باشی. آتنای گلم عزیز دلم در وصف این دوسال زندگی ات نمی دانم باید چه بگویم یعنی به نوعی کلمات نمی تونن منظورمو بیان کنند چشمای بی نظیر تو در این دوسال به حدی به زندگی ما گرما بخشیده، که نمی تونم اونا را برات بنویسم. کوچولوی مامان و بابا از صمیم قلب می نویسم برات و آرزو می کنم هیچ روزی نیاد که توعسلم ناراحت و غمگین باشی و برات آرزو می کنم همواره سلامت و شاد و با سعادت زندگی کنی. مامان و بابا همانطور که بارها در وب گلم نوشتم عزیز دردونه ما تاسوعای حسینی به دنیا اومده و ما هم چون علاقه وصف ناشندنی به امام حسین (ع) و ائمه داریم حتی جشن ازدواج خودمونو که قرار بود چند روز قبل از محرم برگزار بشه به خاطر فرا رسین عزای امام حسین (ع) به بعد از محرم موکول کردم و دومین جشن تولد عسلمون هم به همن مناسبت به بعد از ماه های محرم و صفر موکول می کنیم.
[ دوشنبه 14 دی1388 ] [ 1:40 PM ] [ mahnoosh ]
[ ]
سلام
آتوسای من در روز تاسوعای حسینی متولد شده و ما به یومن این روز هر ساله در روز تاسوعای حسینی برای یک یکدونه محرمی خودمون نذوراتی داریم . امسال که عسلم کمی بزرگتر شده نسبت به مراسم و حال و هوای خیابان ها و مساجد و حسینیه ها بیشتر دقت می کرد و کلی هم عزاداری کرده. آتنا خانومی من خیلی مهربون و بی نظیره در این ایام عزاداری خیلی زود با مناسبت های عزداری مانوس می شد و به راحتی به عزاداری می پرداخت. تقسیم نذورات، سینه زنی، شرکت در مراسم شام غریبان، پوشیدن لباس مشکی ، پوشیدن لباس سقایی از جمله مهمترین کارهای یکی یکدونه ما در ایام محرم بود. ما همه تلاش مان را به کار می گیریم که آتوسا جون گلمون پایبند به ازش ها بزرگ بشه و مسائل مذهبی را همواره در زندگی خود رعایت کند. امیدوارم با کمک خداوند متعال و یاری ائمه معصومین به این آرزوی مهم برسیم.
این هم تعدادی از عکس های کوچلوی محرمی در عزای علی اصغر امام حسین (ع) و مراسم شام غریبان.
[ سه شنبه 8 دی1388 ] [ 1:46 PM ] [ mahnoosh ]
[ ]
«سلام خاله های عزیز با نی نی های نازتون» می خوام با توجه به سوالات دوستان گلم در خصوص اسم عسلم و آمدن چند اسم در وب تک دخترکم توضیحاتی بیارم . خاله های عزیز اسم عسل گلی من آتوسای خوشگل ناز مامانه، اما من هزاران لقب براش تعریف کردم که آتنا از همه بیشتر مورد توجه ام قرار گرفته، اونم به این دلیل که بابا و مامان خودم و دایی کامین و عسلم هم خیلی از این لقب استفاده می کنند. القاب آتوسا گل من به این ترتیبند: آتنا، آتسا(آتوسا جون بیشتر مواقع که می خواهد اسم خوشو بیاره آتسا صدا می زنه)،آیسا، آویسا، عسل، آتی، آتو (دادش سپهر آتوسا جونمو با آتو صدا می کنه)، ناناس، دردانه، ملوسک و... می باشند.
در نهایت از لطف شما دوستان خوب و گلم تشکر می کنم که به وب عسلک ناز من سر می زنید. این عکس ها در حیاط کوچیک خونمون گرفته شده که به دلیل علاقه زیاد بابا ابراهیم به پرورش گل بخشی از خونه ی ما به باغچه زیبای تبدیل شده که آتوسای ناز من هر موقع توی حیات بیاد بهشون سلام می کنه،
مکالمه آتنای من با گلها: سلام خوبین آب خودین ( خوردین) بعد هم دست می کشه روی برگهاشون و می گه بلم مامانی زود ایام ( برم خونه مامانی و زود بیام) بعد هم لباشو غنچه می کنه و از دور گلها رو می بوسه.
الهی میلیون ها بار شکر و سپاس به خاطر عطای عسل تک و بی نظیرمان آتوسا جون
[ چهارشنبه 18 شهریور1388 ] [ 10:38 AM ] [ mahnoosh ]
[ ]
(سلام دوستان خوب طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق انشاء الله)
این روزها در ماه مبارک رمضان آتنای گل من خیلی بهش خوش می گذره عسلکم خیلی دوست داره نماز بخونه از شش ماهگی با سینه خیز رفتن مهر نمازبابا و بابایی و مامانی را برمداشت اوایل مهرو می خورد بعد ها با دودست کوچولوش مهر رو می گذاشت روی صورتش
اما حالا در ماه رمضان دخترکم سجاده مخصوص می خواهد و الهم صلی امد(صلوات)، الله اکبر، خدا، شکر را بر زبان می آورد و کتاب قرآن را می بوسد تسبیح را در دستان کوچولوش می گیره و ذکر می کنه ما تصمیم گرفتم به همین مناسبت امروز بعد از ظهر چادر نمازو سجاده مخصوص برای یکی یک دونه تکمون تهیه کنیم.
دایی ... بخورمت، بریم بازات، بریم شهربازی، نینای نینای بازی کنیم(بازی با موسیقی) اینجایه، مامانم نیستی(وقتص ناراضیه) خاله فافا شیل می خوام بخورم کتابو بده ننیسم (دفتر نقاشی بده بنویسم) می خوام بخوابم خودم بلدم ددست دارم(با گویش بچه گانه یعنی دوست دارم) البته عصبی بشه سریع می گه بد ددست ندارم خودشو مختلف صدا می زنده ( آتو، آتسا، آتی ، عستل(عسل)، جوجو)
علاقمندی های آتوسا جون: گلم خیلی جورچین دوست داره و کلی با اونا مشغول می شه و گاهی من از این فرصت استفاده می کنم وبدون آتسا گلی آشپزی می کنم، اگه خودم روی میز غذاخوری بذارمش بشقابا رو تقسیم می کنه با سلیقه ای خیلی زیبا، قاشق و چنگالو کنار بشقابا می زاره، لیوانارو کنار هر بشقاب می زاره دوست داره نمکدونا وسط میز باشن، وجود کاهو موقع غذا خوردن به وجدش می آره با هیچ غذایی مشکل نداره الا دوغ و ماست البته ماست و با خواهش ما کمی می خوره اما به هیچ وجه دوست نداره لیوان دوغو بهش تعارف کنی، خیلی هم آب بازی کردن را دوست داره
[ پنجشنبه 12 شهریور1388 ] [ 11:37 AM ] [ mahnoosh ]
[ ]
خدا را هزاران هزار بار شکر که عسل بی نظیری مثل آتنای تک منو آفرید
تک دخترکم امروز یک سال و شش ماهه شده و به یمن این روز خیلی خیلی مبارک من امروز یه مهمانی مفصل دادم با حضور خاله ها و دایی ها و عموها و عمه ها می خوام امروز به همه خوش بگذره و در شادی بزرگ خانواده کوچک ما شریک باشن امروز چون عجله دارم عکس های جشن تولد یک سالگی آتی جونو که تاکنون فرصت نکرده بودم ارسالشون کنم را آپلود امیدوارم همه از دیدینشون لذت ببرن تولد یک سالگی آتوسای من با حضور ۱۸۰ مهمان برگزار شد به همین دلیل من و بابای آتوسا خیلی سرمون شلوغ بود خاله فافا جون عکاس شد به همین دلیل نگاه خاله خون با نگاه هنری ما کلی تفاوت داشته البته آتوسا هم فقط اوایل مراسم شاد بود و بعد از مدت کوتاهی خسته شد و به قول معرف حال نمی کرد عکس خوشگل بگیره
آتنای من با بخشی از کادو های تولدش
گلم دیگه حوصله جشن تولد نداره
[ شنبه 27 تیر1388 ] [ 1:47 PM ] [ mahnoosh ]
[ ]
سلام
عسل خانومی گل من خیلی با محبت شده، لبای عسلشو غنچه می کنه و از دور هر کسی را که دوست داشته باشه می بوسه ( مامان، بابا، مامانی، بابایی، دایی ها و. خاله ها و اقوامی که بهش سربزنن) یه کمی هم فرهنگ لغتش وسیع تر شده و کلمات بیشتری را بر زبان می آره و بعض مواقع جمله ای حرف می زنه
آتنای گل من عاشق پیام های بازرگانی تلویزیونه و با دقت تمام بهشون نگاه می کنه و برای تبلیغات شاد کلی بازی می کنه از همه تبلیغات که اکثراٌ مورد علاقه دخملک ناز من هستند، خیلی دوست داره لینا بخوره با اینکه هنوز دو سالش نشده تاحالا مجبور شدم به خاطر علاقه اش دوبار هر بار چند تا لینا بهش بدم اما تبلیغات وارنا هیچ محدودیتی نداره تا دلش بخواد و اراده کنه بهش وارنا می دهم. آتوسا گلی من بعد از خوب شدن مجدد هوا و آبی شدن آسمون به خرید رفته و کلی محصولات فرهنگی خریده چون آتوسا جون از این خرید خیلی خوش شد من تصمیم گرفتم گوشه ای از شادی و بازی ملوسکم را به تصویر بکشم تا همه از دیدنش لذت ببرن.
آتی ناز در حال مکالمه با بابا که از توی حیاط باهش تلفنی صحبت می کنه
[ یکشنبه 21 تیر1388 ] [ 12:46 PM ] [ mahnoosh ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |